خداوند متعال در یکی از کتاب هایش چنین نازل کرده است : «بنده ام ! به حقّ خودم سوگند که من دوستدارت هستم . پس به حقّ خودم بر تو، سوگندت می دهم که مرا دوست بدار» . [إرشاد القلوب]
کل بازدیدها:----2723---
بازدید امروز: ----49-----
بازدید دیروز: ----43-----

 

نویسنده: رضا
دوشنبه 31/4/1387 ساعت 10:42 صبح


دیشب ـ جای همه‌تون خالی ـ رفته بودم گلستان شهداء. سر قبر مرحوم حاج آقا رحیم ارباب بودم. کنار قبر، جمله‌ای از ایشون نوشته بودن به این مضمون:


در امور علمی هیچ ادعایی ندارم. اما در امور شخصی دو ادعا دارم: یکی اینکه در عمرم نه غیبت کردم و نه غیبت شنیدم و دوم اینکه چشمم هرگز به نامحرم نیفتاد. چهل سال با برادرم و همسرش در یک خانه زندگی کردم، حتی یک بار هم همسرش را ندیدم.


اونا کجا سیر می‌کردن، ماها کجا ول می‌تابیم.


اینجا رو هم در مورد اون بزرگوار ببینید. (با تشکر از لیلة القدر)


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: رضا
یکشنبه 23/4/1387 ساعت 8:58 صبح

یکم. منبع اصلی بحث قسمت قبل و این قسمت، کتاب «رشد» از مرحوم استاد صفایی حائری است.


دوم. اینم برای بعضیا که جز به سن‌ایچ جذب نمی‌شن. زحمت درست‌کردنش با خودش (به نسبت 1 به 6):



****************************



در قسمت قبل به آنجا رسیدیم که طبق آیات سوره‌ی مبارکه‌ی «عصر» خسران، نتیجه‌ای است حتمی در زندگی انسان، مگر آنکه چهار مرحله را پشت سر بگذارد، که هر کدام از این مراحل از دست بروند، به همان اندازه خسارت به دست می‌دهند و به همان اندازه از رشد و سود می‌کاهند.


1. ایمان


انسان مادامی که هدفی ندارد، آهسته آهسته می‌رود و می‌لنگد و حتی می‌نشیند و می‌پوسد، اما هنگامی که هدفی پیدا کرد حتی در حد توالت رفتن!، آن وقت سرعت می‌گیرد و از تمام امکاناتش بهره می‌گیرد. هدف‌ها و گرایش‌ها، ما را از رکود و احتکار نجات می‌دهند، اما این کافی نیست. باید هدفی را بیابیم که تمام استعدادهای ما را بارور کند تا از جهنم اسراف برهیم. باید در انتخاب هدف سنجید که به سوی چه کسی رو بیاوریم و به چه مقصدی مؤمن شویم. گرایش به سوی پست‌تر از خود یا برابر، یا اسراف است و یا رکود.


دل و خلق و دنیا و شیطان می‌توانند هدف‌های ما باشند، اما این هدف‌ها چیزی ندارند و استعدادهای شکفته شده‌ی ما را به لجن می‌کشند.


اگر آیه متعلق ایمان را ذکر نمی‌کند و نمی‌گوید: «الا الذین آمنوا بالله»، به این دلیل است که این مرحله به عهده‌ی خود ماست و پس از فکر و ارزیابی و تعقل و سنجش معبودها با یکدیگر چیزی جز «الله» نمی‌ماند. بر فرض که چیزی ندهد و بهشتی نداشته باشد، اما باز اوست که بر همه تسلط و احاطه دارد. گذشته از اینکه همه‌ی هستی و همه‌ی سرمایه‌های ما از اوست و گذشته از اینکه بی‌نهایت سود می‌دهد؛ چون دادن‌ها از او کم نمی‌کند، بلکه «لا تزیده کثرة العطاء إلا جودا و کرما» جز بخشش و کرامت چیزی بر او نمی‌افزاید.


و انسانی که به این سمت جهت بگیرد، هم بی‌نهایت می‌تواند حرکت کند و هم بی‌نهایت می‌تواند به دست بیاورد. لذا نه به بن‌بست برمی‌خورد و نه خسارت و ضرر می‌بیند.


2. عمل صالح


و از آنجا که خدا جز خوبی و جز رشد خلق را نمی‌خواهد، ناچار گروندگان به او جز به خوبی روی نمی‌آورند. زیربنای عمل، همین عشق است که: بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد. آنانی که در توجیه رفتار غلط برخی می‌گویند: دل باید پاک باشد، غافلند از این نکته که پاکی دل ناچار پاکی عمل را به دنبال می‌آورد. عمل ادامه‌ی عشق است. انسان در راه معشوق به اندازه‌ی عشقش صبر می‌کند.


3 و 4. سفارش به حق و صبر


کسانی که عاشق حق شدند، عاشق خلق می‌شودند؛ که: عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست. و چنین راه‌یافتگانی یکدیگر را سفارش می‌کنند بر حقی که به دست آورده‌اند و بر صبری که باید به دست بیاورند. این سفارش عاملی است که ته‌مانده‌ی استعدادها را به جریان می‌اندازد. آنچه از خسارت کلی انسان جلوگیری می‌کند، دو عامل است؛ یکی ایمان که زیربنا و آفریدگار عمل صالح است و دیگری مؤمن که با تذکرها و سفارش‌ها غفلت‌ها را می‌سوزاند و استعدادها را به جریان می‌اندازد و این تذکرها تنها پس از ایمان و عشق مفید است؛ که: «فذکر فإن الذکری تنفع المؤمنین» (ذاریات / 55)


ابن‌ابی‌عمیر که از اجلای روات بود، می‌گوید: در میدان بغداد مرا به جرم تشیع به چوب بستند و تازیانه زدند تا شاید سرّی را فاش کنم. تازیانه‌ها که به صد رسید، توانم رفت و نیروی ایمانم به ته رسید. در این لحظه صدای دوستم را شنیدم، که امام روانه‌اش کرده بود تا در این لحظه‌ی حساس تواصی به حق کند و به صبر. گفت: «یابن‌ابی‌عمیر، اذکر موقفک عند الله»؛ جایگاه خودت را نزد خدا به یاد بیاور. با این سفارش و اشاره، منی که به ضعف رسیده بودم، نیرو گرفتم و سرّی بیرون نریختم.


****************************


بعدنوشت 1: پیرو مذاکرات انجام شده با خداوند متعال، ثواب اعتکاف برای کسانی که در دوره‌ی عقد به سر می‌برند، یکجا به حسابشان واریز می‌شود و نیازی به تشریف‌فرمایی‌شان نیست. بابا جان من، اسمش اعتکافه، میاین اونجا هی missed call می‌فرستید و همو می‌کشونین تو چمن‌های دانشگاه که چی؟!


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: رضا
چهارشنبه 19/4/1387 ساعت 10:25 صبح


همین الآن خبر رحلت حضرت آیت الله شیخ علی پناه اشتهاردی رو شنیدم، بین نماز مغرب و عشاء تو مدرسه‏ی فیضیه. خوشا به سعادتشون.


چی بگم از ایشون؟ یک معلم اخلاق بودن به معنای واقعی. مصداق «کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم». با اینکه شاگرد علمایی مثل آیت الله العظمی بروجردی بودن و یک مجتهد مسلم، هنوز تو مدرسه‏ی فیضیه لمعه تدریس می‏کردن. از همون روزی که ایشون رو شناختم، همین روحیه‏ی ایشون برام جذاب بود. ساده‏زیستی ایشون که دیگه زبانزد همه بود. تو تموم این چند سال فقط یک بار ایشون رو سوار بر یه فولکس قورباغه‏ای دیدم. بقیه‏ش پیاده این طرف و اون طرف می‏رفتن، اما طوری که اصلا توجهی به دور و برشون نداشتن. همین چند وقت پیش بود که تو فیضیه بودم. دیدم یه گوشه‏ای شلوغ شده بود. رفتم دیدم عده‏ای از طلاب دور ایشون رو گرفته‏ان و آقا هم یه گوشه‏ای نشسته بودن و یه سری تذکرات اخلاقی می‏دادن. واقعا آدم احساس می‏کرد که از عمق جان دارن حرف می‏زنن، نه اینکه فقط لقلقه‏ی زبون باشه. خدایش رحمت کناد.


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: رضا
جمعه 14/4/1387 ساعت 11:32 صبح

یکم. آغاز ماه رجب و میلاد با سعادت شکافنده‌ی علم، حضرت امام محمد باقر علیه‌السلام بر همه‌ مبارک.


دوم. چای‌خورا بفرمایین چایی:



سوم. شاید بعضی از دوستان، این بحث رو بحث تفسیری به معنای رایجش ندونن، اما صبر کنین تا بخش دوم. شاید اشکال رفع بشه.


چهارم. موضوع جلسه ـ همون طور که قبلاً به اطلاع دوستان رسیده ـ رشد و خسرانه، با تکیه بر سوره‌ی مبارکه‌ی عصر. روایتی هم که در پست قبل نقل کردم (دیروز خیلی اتفاقی به این روایت برخورد کردم) تا حدودی با این موضوع مرتبطه. دقیق بخونین و روش فکر کنین.



******************


رشد و خسران



در قرآن با کلماتی روبرو می‌شویم که در گفت و گوهای روزمره‌ی ما هم جریان دارند. همین تشابه میان این کلمات، باعث می‌شود که همان معنایی را که در گفت و گوهای روزمره از آن کلمات اراده می‌کنیم، بر آن کلمات در کاربرد قرآنی‌شان تحمیل کنیم. و بحران از همین جا شروع می‌شود که نفهمیده با الفاظ بازی می‌کنیم و بر آنها ستم می‌نماییم. وقتی در قرآن با الفاظی مانند «مؤمن»، «متقی»، «صابر»، «شاکر» و امثال آن برخورد می‌کنیم، همان معنایی را از آن می‌فهمیم که در کوچه و بازار از این الفاظ می‌فهمند، غافل از آنکه ممکن است معنایی دقیق‌تر از آن اراده شده باشد؛ معنایی که خود آیات یا مبین آیات (معصومین علیهم‌السلام) آن را تشریح کرده‌اند.


و از همین الفاظ است، «خُسر» و «رشد». رشد را با تکامل هم‌معنا می‌دانیم، در حالی که رشد در زبان قرآن، پربارتر و عمیق‌تر از تکامل است. رشد در برابر خسر است و تکامل در برابر نقص. قدرت بازوها هنگامی که به اوج خود رسید و از نقص‌ها رها شد، تازه همراه یکی از دو حالت رشد یا خسر است. اگر در جهت عالی عمل کرد، رشد کرده وگرنه خسارت دیده و باخته. و همین‌طور در قسمت فکری و عقلی و روحی.


رشد، در مسیر قرار گرفتن استعدادهای تکامل یافته است. و قرآن، کتابی است که به انسان، نه تکامل، که رشد را هدیه می‌دهد: «یهدی إلی الرشد» (جن / 2)


انسان، دارای سرمایه‌ها و استعدادهای عظیمی است که نشان می‌دهد بیشتر از این محدوده‌ی هفتاد ساله است؛ چرا که برای این زندگی محدود نیاز به این همه استعداد ندارد. حال، اگر انسان توانست با تجارت‌هایی که بر روی این سرمایه‌ها انجام می‌دهد، مرکبی بسازد که آن مسیر بی‌نهایت را بپیماید، رشد یافته وگرنه یقیناً خسارت دیده است. خسارت از دست دادن سرمایه است؛ همچون یخ‌فروشی که در گرمای تابستان، لحظه به لحظه، اصل سرمایه را از دست می‌دهد.


باید در این وقت کم، به تجارتی دست زد که بی‌نهایت سود بیاورد و در جست‌وجوی بازاری بود که رونق داشته باشد. یک بازار، خریدارهایی دارد به نام دل و هوس‌هایش و به نام مردم و حرف‌هایشان و به نام دنیا و جلوه‌هایش و به نام شیطان و وسوسه‌هایش. و بازار دیگری هم هست با خریداری به نام الله.


خریدارهای بازار اول، چیزی به من نمی‌دهند، که تنها از من می‌گیرند و اگر لذتی هم از معامله در این بازار می‌برم، بدین خاطر است که نمی‌دانم چه از دست داده‌ام. تمام متاع دنیا و حتی تمام بهشت قیمت یک لحظه‌ی انسان نیست؛ که او در یک لحظه توان دست‌یابی به بیش از این را دارد: «و رضوان من الله اکبر» (توبه / 72)


از منظر قرآن، انسان همواره در حال خسران است مگر آنکه چهار مرحله را پشت سر بگذارد:


1. ایمان؛


2. عمل صالح؛


3. سفارش به حق؛


4. سفارش به صبر.


توضیح این چهار مرحله در جلسه‌ی بعدی خواهد آمد؛ به شرط ادامه‌ی حیات.


****************************


بعد نوشت 1: اگه خسته شدین، این کنار (مطالب تو قوطی رفته) یه زنگ تفریح هست.


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: رضا
پنجشنبه 13/4/1387 ساعت 12:28 عصر

عن الإمام الصادق علیه‏السلام


مَنِ اسْتَوَى یَوْمَاهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ وَ مَنْ کَانَ آخِرُ یَوْمَیْهِ خَیْرَهُمَا فَهُوَ مَغْبُوطٌ وَ مَنْ کَانَ آخِرُ یَوْمَیْهِ شَرَّهُمَا فَهُوَ مَلْعُونٌ وَ مَنْ لَمْ یَرَ الزِّیَادَةَ فِی نَفْسِهِ فَهُوَ إِلَى النُّقْصَانِ وَ مَنْ کَانَ إِلَى النُّقْصَانِ فَالْمَوْتُ خَیْرٌ لَهُ مِنَ الْحَیَاة (وسائل ‏الشیعة، ج 16، ص 94) 


 امام صادق علیه‏السلام می‏فرمایند:


هر کس دو روزش با یکدیگر برابر باشد، مغبون است. هر کس روز دومش نیکوتر از روز اول باشد، مورد غبطه‏ی دیگران است. هر کس دومین روزش بدتر باشد، ملعون است. هر که در خود افزایشى نبیند، در حال کاهش است. و هر که رو به کاهش باشد، مرگ براى او بهتر از زندگى است. 


*****************


پ. ن1: ماه رجب داره میاد. همون ماهی که «داعی» هر شب تا صبح داد می‏زنه: «طوبى للذاکرین طوبى للطائعین؛ خوشا به حال ذکرگویان، خوشا به حال فرمان‏بران» و خداوند متعال هم می‏گه: «أنا جلیس من جالسنی و مطیع من أطاعنی و غافر من استغفرنی الشهر شهری و العبد عبدی و الرحمة رحمتی فمن دعانی فی هذا الشهر أجبته و من سألنی أعطیته و من استهدانی هدیته و جعلت هذا الشهر حبلا بینی و بین عبادی فمن اعتصم به وصل إلی؛ من همنشین آنم که با من مجالست نماید. مطیع آنم که مرا اطاعت کند. آمرزنده‏ی آنم‏ که از من طلب آمرزش نماید. این ماه، ماه من است؛ بنده، بنده‏ی من است و رحمت، رحمت من. پس هر که در این ماه مرا بخواند، او را اجابت نمایم و هر که از من بخواهد، به او عطا کنم و هر که از من خواهان هدایت باشد، هدایتش کنم. این ماه را ریسمانی میان خود و بندگانم قرار دادم که هر که بدان چنگ زند، به من رسد.» (إقبال ‏الأعمال، ص 628) همدیگه رو از دعا فراموش نکنیم. دعا کنیم برای هم که نه مغبون باشیم و نه ملعون و لحظه به لحظه رو به رشد و افزایش باشیم. آمین.


پ. ن2. بخش اول جلسه‏ی چهارم تفسیر رو ـ ان شاء الله ـ فردا اول ماه مبارک رجب می‏تونین ملاحظه کنین؛ با موضوع رشد و خسران.


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: رضا
جمعه 7/4/1387 ساعت 11:21 عصر

اینجا رو حتما ببینین؛ مخصوصا اونایی که زیادی سیاست‏زده‏ان.

    نظرات دیگران ( )
نویسنده: رضا
چهارشنبه 5/4/1387 ساعت 10:36 عصر

چند وقتیه چند تا (یا شایدم یکی) جوون خوش‌فکر نشستن مثل ای‌کیوسان فکر کردن و به ذهنشون رسید که جلسه‌ی تفسیر قرآن برگزار کنن. تو خونه‌هاشون نه؛ تو وبلاگاشون (البته وبلاگ هم برای بعضیا شد خونه‌ی دوم؛ آدم ساعت بعضی کامنتا رو که می‌بینه، دود از کله‌ش بلند می‌شه) این که چی شد این طور شد، منم خبر ندارم. فقط می‌دونم جلسه‌ی اولش اینجا بود با موضوع حجاب. جلسه‌ی دومش هم اینجا بود با موضوع شایعه پراکنی (مثل این که همه جا خانوما مقدمن؛ این انقلاب اگه برای هیچ کی کاری نکرد، هوای بعضیا رو خوب داشت). و جلسه‌ی سومش نوبت آقایون شد و نصیب آقای دکتر، اونم با موضوع شیرین حروم‌خوری (می‌گن خیلی مزه می‌ده). چند روز پیش هم به منِ بی‌سواد گفتن:  قحط الرجال و النساء شده؛ بیا و جلسه‌ی چهارمشو تو قبول کن. پس یه چند روزی منتظر باشین تا شروع جلسه‌ی چهارم. مثل وبلاگ بعضیا از چایی و قند یزدی هم خبری نیست. بیخود شکمتونو صابون نزنین. همین بغل نوشتم اهل کجام؛ دیگه خودتون حسابشو بکنین.


یا علی


*********************


پ. ن: خداییش کجای این قالب دخترونه‏ست؟!! قالب مشکی می‏ذاریم، می‏گن: زشته، مشکی رنگ عشقه. رنگ روشن می‏ذاریم،‏ می‏گن: دخترونه‏ست. آخه من با چه سازی برقصم؟ استغفر الله طلبه و رقص؟!


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: رضا
یکشنبه 2/4/1387 ساعت 3:1 عصر

یاد مکه و مدینه به خیر. صداش آدمو به زمین می‏چسبوند. نمی‏ذاشت به حرم برسیم!


مشاری راشد العفاسی


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: رضا
سه‏شنبه 28/3/1387 ساعت 4:56 عصر

نکته‌ی دوم اینکه سالک باید از مرشد، بینات و کتاب و میزان را به دست بیاورد. و کافی نیست که با بصیرت و آگاهی او حرکت کند، بلکه باید خود، آگاه شود و با بصیرت اقدام نماید. آیاتی که به این نکته دلالت دارد، زیاد است، که رسول می‌فرماید: «علی بصیرة أنا و من اتبعنی».


آنچه در برابر این همه به آن تکیه می‌کنند، داستان خضر و موسی در سوره‌ی کهف است؛ که موسی مأمور می‌شود با او بماند و از او بیاموزد.


می‌گویند: مرشد هرچه گفت، باید بی‌چون و چرا و چشم بسته، اطاعت شود و در این اشتباه، به این داستان اشاره می‌کنند و خیال می‌کنند که مقام عالِم از مقام موسی بالاتر بوده و او مأمور باطن بوده و موسی مأمور ظاهر؛ در حالی که اینها باید معتقد شوند که مقام جبرییل بر انبیاء اولو العزم مقدم است؛ چون او معلم و آموزگار و حامل وحی است. این طور نیست که واسطه، مقرب‌تر و مقدم‌تر باشد.


از این گذشته، در این داستان لطیف، مرشد به موسی دستور نمی‌دهد که کشتی را سوراخ کند یا کودک را بکشد یا دیوار را بالا ببرد، بلکه خود این کار را می‌کند؛ چون بصیرتش را دارد، نه موسی که از آن بی‌خبر مانده است.


تو با دقت ببین که آیا می‌توان از این داستان استفاده کرد که در برابر مرشد باید بی‌چون و چرا بود و حتی اگر به محرمات شرعی دستور داد، مرتکب شد، چون مرشد از باطن خبر دارد و مأمور به ظاهر نیست؟


...................................................................................................................


پ.ن (ربطی به مطلب بالا نداره): امشب با اتفاقاتی که تو وبلاگ یکی از دوستان (که یه تشکر هم لازمه اینجا ازش بکنم) افتاد، تا اندازه‏ای معنای آیه «و لا تسبوا الذین یدعون من دون الله فیسبوا الله عدوا بغیر علم» (انعام / 108) رو فهمیدم. آخه برادر من، مجبوری فحش بدی؟ اون دنیا چه جوابی داری بدی وقتی بهت بگن باعث و بانی این شدی که یه جاهل دیگه اون جسارتا رو بکنه؟ 


پ.ن (این یکیش ربط داره): نظر به تقاضای شدید بعضی (احساسم بهم گفت شدیده!)، ادامه این بحث باشد تا وقت دگر!


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: رضا
یکشنبه 26/3/1387 ساعت 2:20 عصر

نکته‌ی اول در سلوک، همین است که بفهمی تو شروع نکرده‌ای؛ او تو را صدا زده و تو را می‌خواهد. تو هنگامی که در میان تمامی دعوت‌ها و دعوت‌کننده‌ها قرار گرفتی و با گوش دلت شنیدی که شیطان، نفس، شهوت، غضب و اوهام تو را می‌خوانند، و دعوت حق را هم در کنار اینها شنیدی که : «وَ اللَّهُ یَدْعُوا إِلَى الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِه» در این هنگام که ازدحام دعوت‌ها را دیدی و اقتدار دعوت حق را در میان تمامی دعوت‌ها یافتی که او بی‌نیاز تو را می‌خواند تا به تو ببخشد و دیگران می‌خوانند تا از تو بگیرند، چگونه می‌توانی لبیک نگویی و به سوی او نیایی؟


کسی که باور کرده است که خدا در انتظار ماست و ما لبیک می‌گوییم، ترس از تنهایی و بی‌مرشد و بی‌مربی ماندن را، در خود نمی‌یابد.پس این حقیقت که مرشد می‌خواهیم و داعی، احتیاج به استدلال‌های ده‌گانه‌ی ابوعلی‌سینا ندارد. ولی این ما نیستیم که مرشد را انتخاب می‌کنیم؛ اوست که ما را صدا می‌زند، اما ما اجابت نمی‌کنیم و لبیک نمی‌گوییم. این اوست که ما را در دریا و خشکی می‌برد و اوست که ما را سیر می‌دهد، ولی ما چشم پوشیده‌ایم و پاها را زنجیر کرده‌ایم.


(منبع: نامه‏های بلوغ)


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: رضا
دوشنبه 13/3/1387 ساعت 4:4 عصر

آیت الله سید احمد مددی (از اساتید فعلی حوزه‌ی علمیه‌ی قم) به نقل از مرحوم آیت الله سید احمد شبیری زنجانی (پدر آیت الله العظمی شبیری زنجانی که در حرم حضرت معصومه نماز جماعت می‌خونن) می‌فرمودند:


به همراه یکی از بزرگان از علماء در حرم امام رضا علیه‌السلام بودم. عالم ربانی، شیخ حسن‌علی اصفهانی معروف به «نخودکی» را که مشهور بود که با بعضی از علوم غریبه مثل تبدیل مس به طلا آشنا بود، دیدیم. از او خواستیم که با تعلیم این علم به ما موافقت کند.


فرمود: من الآن عازم زیارت هستم. به صحن بروید، تا نزد شما بیایم و در این رابطه صحبت کنیم.


رفتیم و منتظر ماندیم تا تشریف آوردند. شیخ به رفیقم که بیش از من مصر بود، گفت: بعد از این که این علم را به تو آموختم و شروع به ساختن طلا کردی، چه می‌کنی؟


ــ در راه انجام برنامه‌هایی برای خدمت به اسلام از آن استفاده می‌کنم.


ــ به خودت اطمینان داری که این ثروت نیت تو را تغییر نمی‌دهد؟


دوستم با صراحت پاسخ داد: صد در صد مطمئن نیستم.


شیخ گفت: پس مرا معذور بدار؛ که نمی‌توانم در کاری که منجر به محاسبه‌ی من نزد پروردگار خواهد شد، با تو سهیم شوم. اما آیه‌ای به شما دو نفر می‌آموزم که اگر پس از هر نماز واجب سه بار آن را بخوانید، فقر به شما نزدیک نخواهد شد. و آن این آیه است: «وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدْراً» (طلاق / 2 و 3)


آیت الله زنجانی می‌فرمود: نصیحت شیخ را تجربه کردیم و به قرائت آیه‌ی شریفه آن گونه که امر فرمود، ملتزم بودیم و هرگز در زندگی مبتلا به فقر نشدیم.


(از اینجا به بعد سخن آیت الله مددی است) آیا می‌دانید آن عالم دیگر که صراحتاً بر طبق آیه‌ی کریمه‌ی «وما ابرئ نفسی ان النفس لأمارة بالسوء الا ما رحم ربی ان ربی غفور رحیم» رفتار کرد، که بود؟ او مردی بود که ثابت نمود که دنیا نمی‌تواند او را بفریبد. مالک تمام ایران بود و مالک دل‌هایی که صاحبانش در گروی یک اشاره‌ی او بودند، اما خود تا آخر مستأجر بود. بیش از ده میلیون زن و مرد در تشییع جنازه‌اش گریستند که این تعداد در تشییع هیچ بزرگی در طول تاریخ سابقه نداشت. در نجف که خود من شاهد بودم، با تاکسی رفت و آمد می‌کرد، در حالی که بسیاری از ثروت‌مندان آماده بودند تا بهترین اتومبیل‌ها را در اختیارش بگذارند، اما زهد او اجازه‌ی پذیرش نداد. آری، او امام خمینی بود که رضوان خدا بر او باد. و این چنین‌اند کسانی که مالک نفس خویش‌اند و مانع آن از کشیدن شدن آن به فریبند‌ه‌های دنیا.


به نقل از http://arabic.irib.ir/pages/programs/progcontent.asp?id=1800


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: رضا
شنبه 11/3/1387 ساعت 3:22 عصر




دیشب بی‌خوابی زده بود به سرم، گفتم یه خورده کتاب بخونم شاید خوابم ببره!! (اینم از فواید کتاب خوندنه. یه ماجرای جالبی آیت الله بهجت در این مورد نقل می‌کردن. اگه خواستین تو قسمت نظرات درخواست کنین تا بگم!) خلاصه، رفتم سر کتاب «موسوعة الأحادیث الطبیة» یا همون دانش‌نامه‌ی احادیث پزشکی. یه کم ورق زدم سرم سوت کشید. این همه حدیث در مورد پزشکی! (طبق شمارش خود کتاب 2056 تا) از آداب طبابت گرفته تا انواع مرض و دستگاه‌های مختلف بدن و خواص خوردنی‌ها و آشامیدنی‌ها. هیچ کدومش هم هیچ جا خونده نمی‌شه. برام جای سؤال بود وقتی این همه از طرف بزرگان دین به این مسائل توجه شده، چرا سراغ این روایات نمی‌ریم؟ جامعه‌ی پزشکی ما هم که انگار هر رَوش طبی که رُوش مارک سنتی خورده، بوسیده و گذاشته کنار.


جالب بود، اول کتاب به نقل از شیخ مفید نوشته بود: راه شناخت ادویه و حقیقت بیماری وحیه. حالا شاید درست نباشه بگیم راه منحصرش همینه، اما یکی از راه‌هاش که هست، چرا این قدر به این بُعد از دین بی‌توجهیم؟ همه‌مون وقتی به پای حرف و سخنرانی که می‌رسه، کُلی از دینمون تعریف می‌کنیم که جامعه و به همه ابعاد حیات بشری توجه کرده. چرا وقتی پای عمل می‌رسه یادمون می‌ره؟


کاش یه گروهی از پزشکای ما وقتشونو می‌ذاشتن در مورد این روایات کار می‌کردن. مطمئنم خیلی‌هاشو می‌شه تو آزمایشگاه‌ها ثابت کرد.


خلاصه ما که خواب از کله‌مون کامل پریده بود؛ لذا توصیه می‌کنم برای اینکه خوابتون ببره، سراغ هر کتابی نرید! 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: رضا
دوشنبه 6/3/1387 ساعت 5:2 عصر

دو سه سالیه که با یکی از اساتید حوزه آشنا شدم. اسمشونو نمی‌گم؛ چون شاید راضی نباشن. یکی از خصوصیات ایشون که باعث شده سر درس این بزرگوار موندگار بشم، اهل تحقیق بودن و آزادی در انتخاب رأی ایشونه. نمی‌دونم این عبارت رو شنیدید که می‌گن: رب شهرة لا أصل لها؛ چه بسیار مطالبی که بین مردم مشهور شده اما هیچ اساسی نداره. متاسفانه جو غالب میون عامه‌ی مردم و حتی بعضی از خواص که وظیفه‌ی جهت‌دهی به عوام رو بر عهده دارن، همینه که دنبال همین مشهوراتن و به تقویتش هم کمک می‌‌کنن. حالا بعضی از این موارد اون قدرا هم اهمیت نداره، اما خیلیاش باعث خیلی از مشکلات شده. یکی از مواردش قضیه‌ی «ابو لؤلؤ»ه که البته صحیحش «ابو لؤلؤة» است (دختری داشته به نام لؤلؤة که بعد از قتل عمر توسط پسرش عبیدالله بن عمر کشته می‏شه. هشت سال هم بیشتر نداشته) بچه که بودم خیلی در فضایل این فرد شنیده بودم. مثلاً وقتی عمر رو کشت، امیر المؤمنین در یک چشم به هم زدن، منتقلش کردن به کاشان. تو کاشان قبری هم براش درست کردن و قبلاً مراسم هم براش می‌گرفتن. شاید چند ماه پیش بود که تو اجلاس تقریب بین مذاهب اسلامی به آیت الله تسخیری معترض شدن که شما که با قاتل خلیفه این طور برخورد می‌کنید، چرا به دنبال تقریب هستین.


حالا مطلبی که می‌خواستم بگم این بود که امروز سر کلاس در مورد این شخص صحبت شد. صحبت‌هایی که برای من تازگی داشت. گفتم بنویسم شاید برای تکمیل اطلاعات شما هم مفید باشه.


این جناب ابو لؤلؤة غلام مغیره بوده. مغیره رو که حتماً می‌شناسین. از فاسدترین آدمای روزگار خودش بوده. معلوم هم نیست که چرا ابو لؤلؤة، عمر رو کشته. بعضی می‌گن شاید به جهت اختلافی بوده که با مغیره داشته. بعد از قتل عمر هم، وقتی مردم حمله می‌کنن که بگیرنش، چندتایی رو می‌کشه و چندتایی رو هم زخمی می‌کنه و بعد هم که می‌بینه دیگه کاری از دستش بر نمیاد، خودش رو هم می‌کشه. اصلاً نوبت به دیدن امیرالمؤمنین و رفتن به کاشان و این حرفا هم نمی‌رسه. (علامه مجلسی در جلد 31 بحار باب کیفیت قتل عمر ماجرا رو به تفصیل نوشته)


یه مورد دیگه از این مشهورات رو هم بگم (البته این یکی خیلی مهم نیست) و زحمتو کم کنم. شنیدنش برای خودم خیلی جالب بود. جابر بن حیان که معرف حضور همه‌تون هست. کلی هم بهش می‌نازیم که پدر علم کیمیاء یا همون شیمی از اصحاب امام صادق بوده. حالا جالبه بدونید که هیچ اسمی از این شخص در کتب قدیم نیست نه در کتب رجال و نه در کتب فهرست. ابن ندیم (قرن 4 یا 5) در کتاب فهرست خودش می‌گه بعضی منکر وجود شخصی به این اسمن که استاد بنده هم همین قول رو قبول داشتن. البته این قدر کتاب بهش نسبت دادن که خود ابن ندیم جرئت نمی‌کنه بگه وجود نداشته. اما استاد ما می‌فرمودن: به احتمال زیاد این نسبت‌ها جعلیه و چون تو اون دوره نمی‌تونستن این علوم جدید رو به اسم خودشون منتشر کنن، به یه آدم مجهول الهویه یا فاقد هویت نسبت می‌ددان. شبیه رسائل اخوان الصفا که اسم اشخاصی که این رساله‌ها رو نوشتن معلوم نیست. البته اسماعیلی‌ها می‌گن نویسنده‌هاش از ما بودن، اما به هر حال، نشون می‌ده که تو اون دوره جرئت نمی‌کردن اسم خودشون رو روی کتاب بنویسن.


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: رضا
چهارشنبه 25/2/1387 ساعت 8:0 عصر

  نامه‌ای از استاد علی صفایی حائری (ره) به شهید اصغر عسگری 


باسمه تعالی


ای مهربان!


تو چقدر روشن شهادت دادی که آدم آن گونه می‌میرد که زندگی کرده است. آنها که در کنار رنج‌ها راحت هستند و همراه عسرت، در یسار و راحتی هستند، ناچار راحت می‌روند و در میان دود و خون و آتش، درخت شهادتشان بار زندگی می‌آورد.


ای مهربان!


اگر فاصله تولد تا مرگ یک عمر است، و اگر فاصله طلوع تا غروب، یک روز است، تو حساب کن، تو برای ما بگو که فاصله طلوع تا طلوع و تولد تا تولد چیست؟ و چقدر است؟


اگر عمر ما یک برش و یک مقطع از حیات و زندگی باشد چون که غروب و مرگمان در برابر است، پس عمر تو ناچار استمرار زندگی، و تولدی مستمر و حیاتی در حضور و حضوری مرزوق است.


آیا ما که مرده‌ها را انتخاب کرده‌ایم با شمایی که حیّ قیّوم را خواستید، برابریم؟


اگر زندگی انسان در انتخاب اوست، پس شما حیات را انتخاب کردید.


آنها که حی قیوم را انتخاب کرده‌اند، زنده‌اند اگر چه بی‌نفس باشند و ما که به مرده‌ها و میرنده‌ها پیوند زده‌ایم، مرده‌ایم هر چند که خرناسه سر دهیم و دهان بجنبانیم و کثافت بپاشیم.


ما آن وقت‌ها که تازه به بلوغ رسیده بودیم و می‌خواستیم در برابر مشکل مرگ و دیوار زندگی جوابی و توجیهی دست و پا کنیم، می‌گفتیم: مرگ آغاز است نه پایان و می‌گفتیم: ابتداء است نه انتها و شروع است نه خاتمه و تمامیّت است نه تمام شدن.


ولی بعدها شنیدیم که «سحره» و جادوگران وابسته به فرعون که تا لحظه‌ای پیش طالب پاداش فرعون و راضی به قرب و جوار او بودند و دست‌ها را بر گردن بسته بودند، با دیداری از قدرت و عزت حق به قرب او روی آوردند، «و القی السحرة ساجدین»، که سجود، قرب است و بعد از هر رکوعی این دو قرب در دنیا و آخرت هست ...


و شنیدیم که همین مکتب نرفته‌ها چگونه در برابر تهدید فرعون که دست و پای آنها را می‌برید و مرگ پنهان را به گردنشان می‌بست، سرفراز و یله ایستادند و گفتند: «فاقض ما انت قاض»، بکن آن چه می‌توانی که تو فقط در همین محدودها دست و پا می‌جنبانی و ما روی به کسی آوردیم که می‌تواند بر گذشته و آینده حکم کند و در سرتاسر حیات مستمر ما مرهم زخم‌های کفر و شرک ما و جبران کسری‌های ما و غافر خطایای ما باشد.


و ما شنیدیم که این راه افتاده‌ها چگونه در برابر تهدید فریاد کردند: «لا ضیر انا الی ربنا منقلبون». مرگ نه تنها ابتداء، که انقلاب است و جهش است و یک حرکت بالاتر است.


و بعدها شنیدیم که خدا مرگ را مخلوق و جلوتر از زندگی مطرح می‌کند: «خلق الموت و الحیاة ...».


و اکنون تو ای مهربان! حساب کن که فاصله تولد تا تولد چیست؟


راستی که باید فاصله را میان تولد و فنا اندازه گرفت، نه تولد تا تولدی دیگر. این دو تقاطع ندارند و فاصله ندارند. استمرار است. و دنیا و آخرت است. و تداوم است.


ای عزیز! تو شهادت دادی که آدم آن گونه می‌میرد که زندگی کرده است. آنها که راحت زندگی می‌کنند و در میان رنج‌ها و همراه عسرت، در یسار و راحت هستند، ناچار راحت می‌میرند و در میان دود و خون و آتش، درخت شهادتشان بار زندگی می‌آورد.


ای خوب! ای مهربان! تو سبک‌بار بودن و سبک‌بار رفتن و راحت زندگی کردن و راحت‌تر پریدن را تجربه کردی و در این تجربه موفق، حجتی شدی برای آنها که در راحتی‌های زندگی در رنج‌اند و در بهار زندگی‌شان ترس پاییز دارند و در تابستان‌شان آوار زمستان می‌بارد.


یادم نمی‌رود که با دوست دیگرت که آن هم شهادت را تجربه کرد، به قم سر کشیدید و با تأمل و دقت هجرت کردید و با راحتی رنج‌ها را لاجرعه سرکشیدید و با صفا از آن چه که در دست‌هاتان بود گذشتید و تا امروز آموزگار صفا و وفا و مالک خاطره‌ها و انس دوستانی شدید که از موی سر تا پشت گوش، تا چای افطار و غذای سحر و دعای کمیل و مکارم و ذکر مصیبت و شوخی و مزاحشان، شما را تداعی می‌کند و مثل یک چراغ با لبخند گرم در چشمشان می‌نشینی و مثل نسیم برایشان زمزمه می‌کنی ...


اگر چه رنج و محرومیت و فقر در کنار ثروت را به تن خریدی و پوست‌های تاول زده‌ات را با دست‌های مهربان و خنده‌های ملایمت پوشاندی، ولی پوشش مغفرت و رضوان حق بر تو مبارک باد که آن چه در راه او رفته، همان به دست آمده، که «عندک مما فات خلف و لما فسد صلاح».


در حضور مهربان خدا هر فوتی و هر از دست دادنی جایگزین دارد و هر گندی و فسادی جبران و صلاح می‌پذیرد.


ما رویش سبز تو را همیشه شاهد بودیم و شکوفایی بیشتر تو را در این سه ساله شاکر بودیم و این جهش سرخ تو را منتظر ... که وسعت سینه تو تنگی دنیا را نمی‌تابید و بی‌باکی و اشتیاق و انس به مرگ، حالت طبیعی دل‌هایی است که روییدن را از ریشه‌ها توقع داشته‌اند.


حالت‌ها در برابر مرگ گوناگون است.


گاهی ترس است با توجیه بی‌باری و بی‌کاری و دست‌های خالی و پشت‌های سنگین و با بیابان ابوذر، که از خرابه وحشت داریم و به آبادان دل بسته‌ایم.[1]


و با این تحلیل، که مبهم ترس‌ناک است.


ولی حقیقت این است که مرگ را نشناخته‌ایم و راحت زندگی نکرده‌ایم که راحت بمیریم. وگرنه چهل سال دیگر هم دست‌های ما بار و برگی ندارد و کوله‌بار ما از حجم سرشار گناه و غفلت و حسرت تلنبار.


وگرنه می‌توانستیم توشه برداریم و دنیا را با خود ببریم و می‌توانستیم که دنیا را بکاریم و زیاد کنیم.


وگرنه می‌توانستیم به فضل حق امیدوار باشیم و ابهام ترسناک کارهامان را با کرامت او به روشنی امید بکشانیم و حتی به درازای دست‌های طمع از ابر عنایت او باران بخواهیم.


این حالت ترس است و این هم توجیه‌های گوناگون، و گاهی هم حالت، حالت نفرت است. چون مرگ مزاحم زندگی و آرزوها و کارها و برنامه‌های ماست. خط مرگ، زندگی ما را می‌بُرد و این تقاطع، نفرت انگیز است. مگر آن که به حیات محمد و آل محمد (صلوات الله علیم اجمعین) روی بیاوریم و مرگ ما ادامه زندگی ما باشد که اگر مرگ نیاید، زندگی در بن‌بست بنشیند و ملال‌آور شود.


و اگر این حیات محمدی به ما ارزانی شد، آن وقت به تعبیر امیر المؤمنین سه حالت بی باکی و انس و اشتیاق به مرگ در ما شعله می‌کشد.


علی (علیه السلام) می‌فرماید: «[و الله] ما أبالی وقعت علی الموت أو وقع الموت علیّ». می‌فرماید: من بی‌باکم، می‌خواهد مرگ بر من داخل شود و یا من بر مرگ فرود آیم، من همیشه آماده‌ام. در حالی که خوب‌های ما آن وقت که وصیت می‌کنند و به جبهه می‌روند، آماده شهادت هستند، اما اگر سالم بازگشتند و در شب عروسی و هنگام نشاط زندگی با پیک مرگ روبرو شدند، یکّه می‌خورند و آمادگی ندارند، و بی‌باک نیستند؛ چون مرگ زندگی آنها را می‌بُرد و تقاطع مرگ و زندگی اگر نفرت‌بار نباشد، حیرت‌زا هست.


و این حالت تا آن جا می‌رسد که علی می‌فرماید: «و الله لابن ابی طالب آنس بالموت من الطفل بثدی امّه»؛ به خدا، علی به مرگ از کودک به پستان مادر مانوس‌تر است؛ که رزق و انس و سرگرمی علی در مرگ است.


و باز به آن جا می‌رسد که علی درباره متقین در خطبه همام می‌گوید: «لولا الأجل الذی کتب الله علیهم لم تستقرّ ارواحهم فی اجسادهم ...»؛ اگر سرپوش مرگ نبود، آنها یک لحظه در این فشار متراکم قرار نمی‌گرفتند. دنیا برای کسانی که باز نشده‌اند، گشاد است و بهشت است، اما آنها که گسترش روح و وسعت قلب را به دست آوردند دیگر در این پوسته تنگ نمی‌گنجند و با انس مرگ به اشتیاق و طلب می‌رسند. «الهی حبب الیّ لقائک و احبب لقائی ...»


و می‌خواهند که دل آنها «مشتاقة الی فرحة لقائک» باشد و اشتیاق به شادی دیدار را می‌خواهند.


آن چه باید با تاکید مطرح کنم، این نکته است که تمامی این انس و اشتیاق به مرگ و تمامی این حالت‌ها، زندگی‌ساز است.


به عکس آن چه شماتت می‌کنند که توجه زیاد به مرگ، زندگی را به قبرستان‌ها پیوند می‌زند و مرگ، تمامی زندگی را زیر پوشش می‌گیرد، به عکس این شماتت، کسی که می‌خواهد برود، آماده می‌شود و استعداد مرگ در سازندگی خودش و در برنامه‌های عملی‌اش و در رابطه با جامعه و در رابطه با نسل‌های بعد جلوه خواهد کرد.


کسی که می‌خواهد هشتاد سال عمرش را در بهار بیستم عمرش جشن بگیرد، تمامی این بار را در همین فرصت تنظیم و تقسیم می‌کند و خط پس از خودش را محکم می‌کند و نسل بعد را که او امانت‌دار آنها هم هست، در نظر می‌آورد.


انس به مرگ زندگی‌ساز است. و استعداد و آماده‌باش مرگ، روح و عمل خودت و زندگی و حیات جامعه و نسل‌های بعد را زیر پوشش می‌برد.


تو که شور مرگ داری، باید تولید و تناسل را و زایمان و نگه‌داری مولودهایت را و تربیت و تهذیب آنها را در نظر داشته باشی و امانت‌ها را به امانت‌داران دیگر سپرده باشی که این دعای امام سجاد (علیه السلام) است که در این ماه‌ها و روزهای آخر زیاد می‌خواندی: «اللهم ارزقنی التجافی عن دار الغرور و الإنابة إلى دار الخلود و الاستعداد للموت قبل حلول الفوت‏».


آنها که از فریب دنیا به رهایی و تجافی و پهلو تهی کردن روی آوردند و به دار خلود دل بستند، آنها برای مرگ آماده می‌شوند و پیش از از دست رفتن فرصت‌ها کمرها را می‌بندند و با شتاب گام بر می‌‌دارند که فرصت تنگ است و سبک‌بار می‌شوند تا برسند که این فریاد مولاست: «ایها الناس نودی فیکم بالرحیل تخففوا رحمکم الله تلحقوا ...». بانگ رحیل برخاسته و جرس فریاد می‌دارد که بر بندید محمل‌ها. باید سبک‌بار شد تا رسید و به کاروان ملحق شد و گرنه این بار سنگین و این گرداب و این موج‌های مزاحم و این جلوه‌های جلوگیر فرصتی باقی نخواهند گذاشت ...


شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل            کجا دانند حال ما سبک‌باران ساحل‌ها


..............................................


[1] از ابوذر می‌پرسند چرا از آخرت گریزانیم و به دنیا دل بسته‌ایم؟ می‌گوید: شما دنیا را آباد کرده‌اید و آخرت را از یاد برده‌اید. هیچ‏کس از آبادی به خرابی روی نمی‌آورد.


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: رضا
سه‏شنبه 24/2/1387 ساعت 1:0 صبح

میر فطروس در کتاب خود، انتظار را مذهب احتراز معرفی می‌کند؛ مذهب کناره‌گیری و گوشه‌گیری، مذهبی که نمی‌تواند کاری صورت دهد، پس دهن کجی می‌کند و کنار می‌کشد.


دکتر شریعتی، انتظار را مذهب اعتراض می‌دانست. مذهبی که حرفی دارد و کاری می‌تواند و به آن چه می‌گذرد، دل نمی‌بندد و همه ظلم‌ها و بیدادها را با یک «نه»ی بزرگ که از سقیفه آغاز شد، پیش می‌راند.


سؤالی که در ذهن می‌آید، دو جلوده دارد: یکی این که اعتراض تا کجا ادامه دارد؟ آیا تا عدالت، تا آزادی، تا آگاهی و عرفان و یا تا شکوفایی و تکامل و یا ...


دوم این که این اعتراض چه کاری را به دنبال می‌آورد و این نفی با چه اثباتی همراه می‌شود؟


در مورد اول باید گفت که آرمان دینی و هدف رسالت بالاتر از تکامل و شکوفایی استعدادهای آدمی است؛ چون این وجود تکامل یافته و شکوفا، می‌خواهد در چه جهتی و برای چه مقصدی مصرف شود؟ رشد و خسر، دو بعد تکامل انسانی است.


همین آرمان و همین مقصد، زمینه‌ها و آمادگی‌هایی را می‌طلبد؛ آمادگی در ذهنیت و روحیه و طرح و تدبیر و تربیت نیروها و تشکل و سازماندهی آنها و جاسازی و جای‌گزینی مستمر و  بی وقفه آنها.


و ناچار این مقصود از انتظار همراه تقیه و قیام، می‌شود سه گام اساسی انقلاب دینی و انقلاب اسلامی.


پس انتظار نه احتراز، نه اعتراض، که آمادگی و سازندگی و تقدیر و تدبیر و تربیت و تشکّل جدید را در دامان خویش دارد. ما در بحث ریشه‌های انتظار، بیشتر از این به وسعت این مفهوم می‌رسیم و با سطح اعتراض و شکل‌های اعتراض و آماده‌باش و سازندگی‌های گسترده، لا اقل آشنا می‌شویم.


روح انتظار با دستیابی به «امن» و «رفاه» و «رهایی» که آرمان‌های انسان معاصر و شاید خود ما هم باشد، آرام نخواهد گرفت و کسانی که همراهی حجّت و معیّت محمد و آل محمد را می‌خواهند، نمی‌توانند تا این سطح قرار بگیرند و تا این حد آرام باشند، که انسان معاصر چه بسا بتواند با تکیه بر علم، عقل و عرفان، بدون نیاز به وحی و مذهب تا این مرحله گام بردارد و با عقل جمعی و روح جمعی و غریزه جمعی به این مهم نائل آید. پس ما که از ضرورت وحی و اضطرار به حجّت و انتظار حجّت دم می‌زنیم، باید از اول حساب را روشن کنیم و سنگمان را حق کنیم. چون ما مدعی هستیم که آدمی برای بیش از هفتاد سال برنامه‌ریزی شده و معتقد هستیم که بافت و ساخت انسان و جهان با این سطح از رفاه و امن و رهایی سازگار نیست. تحول نعمت‌ها و محدودیت‌ها و خودآگاهی و مرگ‌آگاهی، آدمی را در متن رفاه، راحت نمی‌گذارد و در شب عروسی به فکر عزا و بارهای سنگین فرداها می‌اندازد.


اگر ما مسأله قدر و استمرار و ارتباط‌های حتی محتمل و پیچیده با عوالم مشهود و غیب را در نظر بگیریم و اگر ما برای این وسعت طرح و تدبیر و تربیت و تشکّل را دنبال کنیم، ناچار انتظار ما از حجّت و انتظار ما برای حجّت شکل دیگری می‌گیرد و انتظار ما در جایگاه خویش می‌نشیند.


بخشی از از کتاب «تو می‌آیی» نوشته استاد علی صفایی حائری


    نظرات دیگران ( )

  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • [31/4/1387- 10:42 ص] یادی از یک بزرگ‏مرد
    [23/4/1387- 8:58 ص] جلسه‏ی چهارم تفسیر ـ بخش دوم
    [19/4/1387- 10:25 ص] انا لله و انا الیه راجعون
    [14/4/1387- 11:32 ص] جلسه‏ی چهارم تفسیر ـ بخش اول
    [13/4/1387- 12:28 ع] مرگ یا زندگی؟!
    [7/4/1387- 11:21 ع] همه چیز را افشا می‏کنم!
    [5/4/1387- 10:36 ع] پیام بازرگانی
    [2/4/1387- 3:1 ع] وقت کردید ببینید
    [28/3/1387- 4:56 ع] نکته‏های سلوک ـ نکته‏ی دوم
    [26/3/1387- 2:20 ع] نکته‏های سلوک ـ نکته‏ی اول
    [13/3/1387- 4:4 ع] بدون عنوان
    [11/3/1387- 3:22 ع] اندر فوائد بی‌خوابی
    [6/3/1387- 5:2 ع] رب شهرة لا أصل لها
    [25/2/1387- 8:0 ع] نامه‏ای به بهشت
    [24/2/1387- 1:0 ص] مذهب انتظار
    [آرشیو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسی بلاگ
  • درباره من

  • لوگوی وبلاگ

  • مطالب تو قوطی رفته
  • مؤمنین و مؤمنات